تبليغاتX
شوق دیدارتو
سکوتم را تماشا کن

 

شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید اینرفع بلاست یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست ، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم...هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما ، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/10ساعت 19:31  توسط Reza.G | 
 

  گل من عیدت مبارک

 

همیشه بهار باشی و عید

 

سالی پر عشق

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/25ساعت 16:54  توسط Reza.G | 
 

  بازم روزگار گلی گلچین کرد

 و بازم ز باغچه من

 آخر خدایا چه رسمی است ؟

  که همیشه روزگار بهترین ها را گلچین می کند

  آخر خدایا تا کی....................؟

عزیز گرچه نیستی پیش ما

اما همیشه در قلب ما عزیز میمانی

همیشه یادت با ماست

روحت شاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/21ساعت 2:8  توسط Reza.G | 

 

 

 

 

 

فرهاد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/22ساعت 20:19  توسط Reza.G | 

 

غریبه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/08ساعت 20:36  توسط Reza.G | 
 

    ندانستم که من کيستم,ولي دانستم تو کي هستي,ندانستم که عاشق کيست
ولي دانستم عشق چيست,احساس نکردم شب و روز ميگذرد ولي احساس کردم اين تويي که ميگذري,دستهايم را باز خواهم گذاشت تا تو را در اغوش بگيرم.
قلبم را خواهم بست تا هيچکس ديگري وارد ان نشود,چشمانم را خواهم بست تا تصويري به غير از تصوير تو در ان نقش نگيرد.
ندانستم زمستان کي گذشت,ندانستم بهار امد,ندانستم بهار هم دارد ميرود
فقط دانستم اين ما هستيم که مانده ايم و گذشتن هارا تماشا ميکنيم,تماشا ميکنيم و براي روزهايي که رفته و بر نميگردد اشک ميريزيم ,ندانستم دستانم بهم ميرسند دانستم دستانم به تو نميرسند,بعد از همه ي ندانسته هايم دانستم که دوست داشتن تو تنها چيزي است که تا اخر عمر خواهد ماند و من دوست دار توام و
دانستم که عشقم تنها براي توست......

 

 

 

آرزویم اینست ... نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد... نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز... و به اندازه هر روز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه 

 

 

 

خداوندا تو هرگز نامه معشوقه اي خواندي
که بنويسد تويي دينم تويي جسمم تويي جانم
ولي فردا همان فردا که آغاز جدايي هاست
بگويد کن فراموشم نميخواهم پشيمانم
و تو مانند مرغ نيم بسمل پر زني بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پيکر افلاک
خداوندا ، تو يک شب تيشه مردانگي بردار
و از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستي را

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 12:10  توسط Reza.G | 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 20:59  توسط Reza.G | 
سنگ قبرمرا نمی سازدکسی

مانده ام درکوچه های بی کسی

بهترین دوستم مرا از یاد برد

سوختم خاکسترم را باد برد

 

 باور کن خیلی مرده ام آنقدر که دیگر شب جمعه ها هم فاتحه نمی فرستی روی جدول پیاده رو می دوم و جایی میان خیابان می میرم خیلی می میرم آنقدر که هیچ کس نمی فهمد تو این را نمی فهمی ابری در آسمان بر مرگم می خندد و من خواهم بارید به احترام مرگم یک دقیقه سکوت . . . همهمه ای پیچید می دانم هیچ کس باور نمی کند گفتم که خیلی خیلی مرده ام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 20:48  توسط Reza.G | 
 

  غزل برو  ولی بدان

             که تو لای دفترم

                     همین سکوت خسته ات

                                            به یادگار مانده است

 

  

 

یادگاری ندارم

فقط خاطراتت باقی است

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 20:31  توسط Reza.G | 

 

   بیستون را عشق بشکست

                                      شهرتش فرهاد برد

 

<br/><a href="http://i32.tinypic.com/21ai6qe.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 

<br/><a href="http://i28.tinypic.com/167j91c.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 

 

 

 

 

 

 دلم گرفته است
 به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم
 چراغ های رابطه تاریکند

 کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
 کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
 پرواز را به خاطر بسپار
 پرنده مردنی است



 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/29ساعت 21:27  توسط Reza.G | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خداوند عشق را آفرید تا آدمی را بیافریند و سپس او با عشق آدمی را امتحان کرد

و به فرشتگان گفت:من به آدمی نعمتی آفریدم که هیچکدام از آفریده های من

حتی حمل شنیدن نام او را ندارند

من عشق را آفریدم تا .....................


سیه چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر ولی من
بجز او عالمی را بردم از یاد


آری عشق روشنی بخش و اوج ملکوت آدمی است


چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی
جهانی عشق در من آفریدی
دریغا با غروب نابهنگام
مرا در دام ظلمت ها کشیدی



راستی مدتی تصمیم دارم
راست کلید را باز بزارم
اینم هدیه من به بعضی دوستان

و در آخر عشق را باور کنید

همه اینها تقدیم تو
به دوست عزیزم
یکدانه استاد نویسندگی
لیدا

لیدا را به خاطر لیدا بودنش دوست دارم


با تشکر از اینکه به کلبه من سرزدید
موفق باشید





حرف های گذشته
آبان 1388
اسفند 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
شاخه های گل زندگی من
تنها تنها خاموشی خورشید قایشق شکسته
عشق و زندگی
اشک لیدا
BON
منم دلم میخواد یه نفر رو داشته باشم!!!
یک رنگ باش ((لیزا))
×قلب منی×
پسرک تنها
آرزو
پسرآتشین
وبلاگ شخصی مهناز افشار
Love Love
ماه شب های تاریک من
بارون نهم....
هم آواز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان